گاهی اینقدر تلخ می شود این ثانیه های تلخ بی تو که باید رفت ... گاهی باید خندید و رفت ... گاهی باید قلب ها را در چشمه ی سنگلاخ های سیاه شست و رفت ... گاهی باید رفت ، بدون درنگ درآغوش احساس ... گاهی باید محکم بایستی و تمام لبخندت را جمع کنی و محکم در برابر تمام حرف های پر حرفش ، بگویی خب که چی ؟! گاهی باید بی اشک در چشمانش زل بزنی و بگویی شما ؟ گاهی باید رفت ... گاهی باید مغرور شد ... گاهی باید بخشندگی را له کرد و گفت نه ! گاهی باید رفت از این دیار دروغین و به یاد های گرد گرفته سپرد عشق را ... گاهی باید ... خط خطی من واسه تو : 1.سلام ... 2.نبودم ! دوست داشتم که نباشم ! به تو چه ؟ 3.اعصابم خرده ... 4.عیدتون هم مبارک ... 5.سعی کن خوب باشی ، حتی اگه بهت اجازه ندادن ... 6.اگه عاشق شدی و بهش نرسیدی مهم نیست ! مهم اینه که عاشق شدی و به هیچ وجه نمی تونی فراموشش کنی ... 7.آدما رفتنی هستن ، غصه نخور ... 8.سعی کن مزاحم کسی نشی ... 9.با کسی بازی نکن ، نذاز اشکش جلو چشمات در بیاد ... هنوز اندک سفیدی جای مانده میان سرخی چشمانش را به رخ سیاهی ها و روزگار می کشید ... دلگیر به چیزی خیره شده بود ... دلگیر بود که گاه گاهی قطره ای از چشمانش می لغزید و رقصان به سوی نیستی می رفت و در میان تاریکی روزگار به روشنی قلب پاکش می درخشید ... خسته بود ... خسته بود که به دیوار سست کوچه تکیه زده بود ... با زمین خورده بود یا به زمین زده بودش کسی از دیار نامردان ، نمی دانم ... زمین خورده بود که چادرش خاکی و پاره بود ... پاهایش قوت نداشت ... قوت نداشت که دست به دامان دیوار شده بود تا دوباره بایستد ... تشنه ی باران بود ... یا شاید هم منتظر ... نمی دانم ... تشنه ی باران بود که به دل گرفته ی آسمان زل زد و او بارید ... بارید ... هر چه بیشتر تمنای رفتن کرد ، بیشتر برای قدم های خسته ی او بارید ... بارش آسمان صدای سکوت را در هم شکسته بود ... و او گویی دیگر هیچ قوایی در جان نداشت ... باز هم نشست ، اما رنگ چهره اش فرق داشت ... آرام بود اما انگار ... بار دیگر به کوچه ی رفته نگاه کرد ... اشک خیس خورده ی چشمانش را به نرمی کنار زد ... لبخندش تلخ بود ... سرش را نزدیگ گل هایش برد که ببویدشان ... بویید ... اما دیگر سر بلند نکرد ... آرام و همیشگی خوابید ... از انتهای کوچه دوان دوان آمد ... دیر زمانی بود که پای در میان این کوچه نگذاشته بود ... نیامده بود که حال کوچه با او بیگانگی می کرد ... دوان دوان آمد ... خیس باران بود ... درست مثل همان روزی که رفت ... به دخترک رسید ... مقابلش زانو زد ... لبخند پژمرده اش پر رنگ تر از قبل شد ... دست برد ، چادر خیس دختر را باز روی سرش کشید و روسری کهنه اش را پوشاند ... نگاهش کرد ... باران همچنان می بارید ... باران که بند آمد ... در آن کوچه ی کاهگلی دیگر چشمان اشک آلود آن دو باز نشد ... هیچ کس نفهمید ، راز دختر گل فروش ، پسرک رهگذر و خشک سالی آن روزهای تلخ انتظار را ... مرگ پایان انتظار عاشقان این کوچه های رفته است ... باران که بند آمد ... در آن کوچه دیگر ... شفق بی دل خط خطی من واسه تو : 1.سلام ... 2.این روزا حالم خوبه ... گمون نکنم واسه دلم زیاد مهم باشه ! اما خوب امیدوارم تو هم خوب باشی... 3.دلم ازت گرفته ... اما تقدیم به تویی که ... 4. از این جا به بعدش توی ادامه ی مطلب ... البته رمزش رو فقط یه نفر داره !!!
باز هم قلم به دست می گیرم اما ... این بار باز هم گویی مرا نمی شناسد ، مرا به یاد نمی آورد این دوست روزهای بی قرار ... فراموشم کرده است ... همچو تو ... تویی که گویی اصلا مرا نمی شناسی ... به جرم کدامین گناه کبیره چشمانت را به سویم بستی و نادیده گرفتی ام ؟ چشمانت را بسته ای و آشفتگی ام را میان این تاریکی رنگارنگ نمی بینی ... ثانیه ثانیه ی عمر بر باد رفته ام را منتظرم ... منتظر اینکه که چشمانت را بگشایی و مرا ... مرا که با گناه عاشق نبودن رها کردی ، ببینی ... آنگاه ... آنگاه لبخند تصنعی لبهایم خشک می شود ... گریه هایم بی صدا ، خشک می شود ... گذر کند ساعت ، خشک می شود ... آنگاه که نگاهم کنی ، دیگر به عاشق نبودنم خرده نخواهی گرفت ... دیگر به داشتن چشم هایی که جز تو را می دید ، خرده نخواهی گرفت ... سالهاست ، چشم هایم را به احترام ، عشق تو کور کرده ام ... مرا به یاد بیاور ... قلم دیگر با من همراهی نمی کند ، مرا به یاد نمی آورد ... تو ... تو با چشمانت روحم را به آتش بکش ... تو مرا به یاد بیاور ... شفق بی دل خط خطی من واسه تو : 1.سلام ... 2.مهم نیست حال کی بده !! مهم اینه که کدومتون حال کسی رو بد و نارحتش کردید ... 3.پاییز منم رفت ، زمستان روح و ذهنم رو منجمد کرده ... 4.حالم خوش نیست ... بین یه دو راهی اسیر شدم ... 5.یه خواهش مادرانه ... یه درصد احتمال بده این احساس عاشقی که توی قلبت داره دیوونه ات می کنه ، یه هوسه ، کلمه ی عشق رو به لجن نکش !!! 6.داداش گلم ، ببخشید که دیر به دیر بهت سر می زنم ، حالم خوب نیست ... 7.این روزا همه چی عجیبه !!! 8.من چرا احساس دلتنگی نمی کنم ؟ چرا گریه ام در نمی یاد ؟! 9.مرگ بر خیال خسته ام که عمری سنگدلی ، چون تو را به دوش می کشید ...
فانوس را به دنبال خود می کشد ... و بی صداتر از خواب خفتگان ، میان گورستان سرسرای سینه اش قدم می زند ... سعی می کند به یاد بیاورد ...کسی را که با دستان خود به خاک سپرد و برای زنده به گور کردنش حتی قطره اشکی نریخت ... سعی می کند به یاد بیاورد ... مرا ... که کی و کجا عاشقم شد ... کی عشقم را به مشت خاکی ، بی بها فروخت ... و کجا مرا به خاک سرد و تاریک این گورستان سپرد ... فانوس را خسته تر از نگاه سرزنش آمیز پیرمردی عاشق به دنبال خود می کشد ، گاه گاهی می ایستد ، نگاهی به سقف دلش می اندازد و آرام می گرید ... قطره های اشکش بر خاک مرده ای می چکد ، زانوانش خم می شود و ... خاک سرد گورم جان می گیرد و ساده تر از عبور یک ثانیه ، تهی می شوم و فراموش می کنم ... فراموش می کنم آن لحظه را ، که بی تفاوت در جواب عمری که به بهانه اش تباه شد خندید ... فراموش می کنم نگاه بی روحش را ، در آن لحظه که خاک را بی رحمانه روی روحم ریخت و من فقط نگاهش کردم ... فراموش می کنم ... اما دریغ که باز هم از کنارم گذشت و هیچ گاه نفهمید چه در دلم گذشت ... فانوسش کم نور شده است ، اما باز به دنبالم می گردد ... شفق بی دل خط خطی من واسه تو ... 1) اول از همه سلام ... 2) الآن که این متن رو دارم می نویسم هفت روز به روز تولدم مونده ... 3) این روزا هوا خیلی سرد شده ! اما مهم اینه که دلتون به نور امید گرم باشه ... 4) تو رو خدا اینقدر نپرس ! به جون خودم این عکس چشم خودمه !! 5) 2 مهر تولد شفق آمد ولی دیر نپایید که رفت بود ! براش تولد نگرفتم ... اما این دلیل نمی شه که دوستش نداشته باشم !!! 6) اونایی که در جریان کتابم هستن >>> دادمش به یه نویسنده ی معروف واسه نقد ، بعدش هم ان شاء الله چاپ ... البت به انتشارات بابام نمی دم !! کلا دوست ندارم با فامیل کار کنم !!! 7) تویی که خیلی وقته نیستی ... جات خیلی خالیه ... اما به قول یه بنده ی خدایی کم کم جای خالیت برام تکراری می شه و دیگه به چشم نمی یاد ... اما بدون بازم به یادتم ... 8) انتقام گرفتن کار بدیه !!! 9) نه بابا ! مامانم ساعت می زنه ! یه دقیقه می گه فلانی خیلی خوبه شفق جان قبول کن ، یه ساعت بعد می گه تا درست تموم نشده شوهر بی شوهر !! تکلیف ما رو روشن نمی کنه خلاصه !! 10) من سنی ازم گذشته پسر جان ! این پیشنهاد های جلف رو برو ...(استغفرالله)! 11) نه راستش تا حالا به کسی واقعا درد دل نکردم ! نیازی نبوده ! 12) کجایی جوانی که یادت بخیر !! هیجده سالم هم تموم شد !!! البت توی حساب کتاب سن و سال دچار مشکل می شم همش !!!! 13) عاشق هوای ابری هستم ، این روزا چقدر قشنگه ... 14) بودن یا نبودن !!! بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم ... 15) دوست دارم روز تولدم بخوابم ، بخوابم و دیگه بیدار نشم ... کوله بارم رو جمع کردم ، فقط منتظرم صدام کنه و بگه : وقتشه ... 16) دوست دارم برگردم به عقب ، به لحظه هایی که عاشقش بودم ، به بچگی هام توی مشهد ، به بازی هامون توی کوچه ، به پسر همسایمون که همیشه تنها بازی می کرد و در جواب پیشنهاد بازی با ما می گفت : بابام گفته پسرا به پسرا ، دخترا با دخترا ... به احمد پسر همسایمون و همبازیم که تابستون بعد از حدود چهارده سال دوباره دیدمش ، به خیابونی که خونمون توشه و الآن به نظرم چقدر کوچیک می یاد ، به درخت های کاج کوچیکی که جلوی خونمون کاشته بودیم و الآن چقدر بزرگ شدن ، به بچگی هام که هر روز ازش دورتر می شم و هر روز دلتنگ تر ... دوست ندارم بگم ... اما مجبورم ... دور شدنت از چیزهایی که عاشقشی مبارک شفق ...
به آیینه که نگاه می کنم ، آدمکی می بینم که دست هایش را به قلمی زنجیر کرده اند ... و او محکوم به نوشتن است ... گاه گاهی که خسته می شود ، روزگار بیشتر او را عذاب می دهد و به زمان زنجیر می کند ... و گاه گاهی که به خواب فرو می رود ، کابوس آمدن تو را می بیند ... و تو بی رحم تر و سرد تر از همیشه ، از پشت آیینه به لحظه لحظه ی پیر شدنش می نگری و تلخ می خندی ... گاهی آرام می گرید ... گاهی سکوت می کند ... و گاهی ... سکوت که می کند ، چهره ی آسمان را غبار غم می پوشاند و او هم آرام می گرید ... به آیینه که نگاه می کنم ، پیری می بینم که هنوز سال های جوانی اش را زندگی نکرده است ... و مرگ هر لحظه تشنه ی در آغوش کشیدن اوست ... به آیینه که می نگرم ، خودم را می بینم که میان خلوت اتاق زندگی ام نشسته ام ... قلم که میان دستانم شکست ... خسته شدم ... مرگ مشتاقم شد ... آسمان بی صدا گریست و تو همچنان پشت آیینه به چهره ی پیر شده ی من نگاه می کنی و گمان می بری که چشم های بی فروغم تو را نمی بیند ... نترس ! هیچ گاه صدایت نمی کنم ، که حالا وقت مرگم زنجیر دست هایم را بگشایی ... شفق بی دل خط خطی من واسه تو ... 1) اول از همه سلام ... 2) این متن رو واسه روی گل محمد مهدی جان ، که لطف کردن و اومدن و گفتن که بازم بنویسم ننوشتم !! 3) البت ایشون حق آب و گل دارن ! این رو واسه روز تولدشون واسشون فرستادم ! 4) تو مشکلت با رفتن من چیه یگانه جان ؟ ما که همش با هم در ارتباطیم ! 5) شمام دوست عزیز با این همه زایمان یه پرورشگاه یا مهد کودک باز کنی بد نیست ! 6) تویی که با من قهر کردی اینقدر بچه بازی در نیار ! سنی ازت گذشته ! 7) راستی محمد مهدی جان ... نه اینجا نمی تونم بگم ، شرمنده ! 8) چرا اینقدر بچه ی مردم رو سر کار می ذاری آخه ؟ خجالت بکش ! 9) شدیدا حالم بده ! مریضم ... 10) مامان تصمیم داره شوهرم بده !! 11) تصمیم دارم ... آخ یادم رفت ! 12) امسال کنکور دارم !!!! 13) فقط اومده بودم نظراتون رو تایید کنما ! اما دیدم بهتره بنویسم ... !
سلام ... امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه و یه روانی روی مختون راه نره !! اومدم یه خداحافظی کنم و برم ... شاید برای همیشه ، شایدم ... خستگی بدجور بهم فشار آورده ، نیاز دارم که یکم پاک کنم وجودم رو از چیزایی که نباید باشن و هستن ... خیلی عذاب آوره که آدم حقیقت رو بگه اما طرف مقابل باور نکنه ! اگه اذیتتون کردم ، ناراحتتون کردم ، حلالم کنید ... شاید چمدانم رو بستم و از این دنیا رفتم ... خداحافظ ، شفق رفت ... شفق بی دل
چه سکوت تلخی بود ، لحظه ای که نگاهت را به آسمان دوختی و میان لبخند بی صدایت ، مرا به آسمانی ها سپردی و رفتی ... و چه لحظات زجر آوری بود ، آن زمانی که گام هایت استوار تر از همیشه به فاصله ها اجازه ی جولان می داد ... و من می دیدمت ... و من می دیدمت که کم کم دور می شوی و لحظه لحظه ی زندگی ام را به تاراج می بری ... من می دیدمت و میان سکوت بهت زده ی لبهایم ، با هر قدمت بیشتر می مردم ... چه دردناک مرا به دستان خدا سپردی و قالبت میان خاک جای گرفت ، اما ... اما روحت جاودانه باد ... شفق بی دل میان سایه های نورانی زمانه ، نقطه ای شده ام به تاریکی شب ... نمی دانم من ، قلبم ، روحم تاریک شده ایم یا این خاکی ها زیاد درگیر
این سرزمین شده اند و رنگ گرفته اند ... من کجای این مسیر تو را گم کردم ؟ که روحم اینگونه آشفته است ؟ که اشک
هایم اینگونه از چشمانم می لغزد و بر روی چهره ی چروکیده ام آرام می رقصد ... کجای این مسیر تو را گم کردم ؟ کجا دستانم رها شد ، که هنوز در حسرت
گرفتن دست هایت می سوزم ... کجا چشمانم را بستم که نادیده بگیرمت ؟ ولی چشمانم هنوز به حرمت نگاهت
بسته مانده است ... کجا سکوت کردی و من بی پروا فریاد کشیدم ؟ که هنوز سکوتت در گوش هایم
زنگ می زند و من هنوز می سوزم ... کجای این مسیر تاریک مرا به حال خود وا گذاشتی که حال اینگونه آشفته
ام ؟ چشمان اشکبارم بسته است ... در میان سایه های غریب ، کودکانه در
جستجوی تو به هر سو می روم ... گمت کردم و حال قالب و روحم در میان آتش زمانه می سوزد ... میان سایه های نورانی زمانه ، نقطه ای شده ام به تاریکی نگاه پروانه
ای در میان آتش عشق ... یا دستانم را بگیر ، یا جانم را ... بی تو این حوالی بود حسرت دارد
... شفق بی دل
پیر مرد بر درخت سالخورده تکیه زد ... نگاهش را به او دوخت ... به او که سالها انتظارش را می کشید ... به او که سالها عاشقش مانده بود ... چقدر ساکت شده بود ... و چقدر تنها و چقدر سرد ... لبخند تلخی چهره ی چروکیده و خسته اش را پوشاند ... چشمانش را بست ... آرام و بی صدا گریست ... چقدر پیر و فرسوده شده بود ... سرش را بر سنگ قبر خاک خورده ی او گذاشت و چیزی زیر لب نجوا کرد ... باد وزیدن گرفت ... شکوفه ای از درخت دل کند و بر مرازش نشست ... پیر مرد دیگر هیچگاه بیدار نشد ... شفق بی دل
لحظه ها در گذرند ... و فاصله های ما با هر قدم ساعت بیشتر و بیشتر می شود ... و من از لحظه ای که عاشقت شدم ... مرگ را دیدم ... مرگ را پشت پنجره ی انتظار ، با نگاه مایوسش دیدم ... و تو رفتی و من از قدم هایت فهمیدم ... فهمیدم که گام های مصممت این جاده ی سنگی را بی صدا وداع می گوید ... من از نگاه و خنده ی پر مهرت فهمیدم ، که نگاهت برای آخرین بار است که چشمانم را نوازش می کند ... من فهمیدم که رفتنت دیگر رفتن نیست ، مرگ است ... و من هزاران بار شکستم ... و با خنده های تلخ باد ، حرمت اشک در چشمان خسته ی من شکسته شد ... مرگ نغمه ی حزن انگیزش را در گوشم خواند ... غم هم در گوشه ی خانه ی محقرم جا خوش کرد ... و گمانم من هم باید بروم ... اما ای کاش ... قدم هایم یارای هم پایی با تو را داشت ... کاش من هم با تو می آمدم ... کاش با تو می مردم ... شفق بی دل
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


